بدترین درد آشنائیست
چه زیبا بود آن شب یاد دارم خلوتش را سکوت و چشم در چشم رو به روی هم،دست در دست روشنی از ماه فرش از چمن عطر از عشق من و تو بهشت آن شب حیاط خانه ات بود و تنها شاهد و مهمان ما غیر از خدا سایه هامان،،، چه زیبا بود آن شب یاد دارم تا سحر من با تو ماندم بدون هیچ حرفی،ولی لبریز از گفتن خیره بر هم ،چه بود افکار تو آن دم؟ سئوالی از خودم،هر شب،همه روز آیا بی وفایی،چشم دوزی!؟ هوس یا لج؟ و شاید هم نوازش از ترحم، نمی دانم! نمی خواهم بدانم جواب من همیشه بی جوابی است بخود می گویم اینک بدترین درد آشنائیست اگر روزی ز افکارم بپرسی من آن شب تا سحر صد بار مردم نگاهت از طریق دیده بر دل شعله می زد و دستانت چو در دستان من بود گهی پرواز و گاهی شمع دمی لرزان،دمی در تب من آن شب خود نبودم من آن شب هر چه می دیدم تو بودی دمی خود را نفهمیدم گمان کردم که حتی من تو بودم و این احوال من بود بگو آیا ندانستی که من دل را سپردم تو دانستی،و من هرگز ندانستم من هرگز ندانستم که بازی است ندانستم که تو بازیگری اینها همه بازیچه سازی است بخوان راوی سرود بدترین درد آشنائیست باز هم نه نمی خوانم نه می خوانم نه می گویم نه عبرت می کنم، زیرا که زیبا بود آن شب چه زیبا بود آن شب... راوی
